Tuesday, March 5, 2013

مشکل فلسفی آرتین

آرتین: مامان درخت از هسته در می آد، سیب از درخت . بعد هسته هم توی سیب هست. حالا اون هسته اولیه که درخت ازش درست شده از کجا اومده:))))
من و بابا علی باور نمی کردیم آرتین داره چنین سوالی می پرسه:)))))

آرتین و لگو

آرتین کوچولو رفته تو اتاقش و برای دو ساعت در رو روی خودش بسته و برای ما یک سورپریز آماده کرده. بعد تز دو ساعت از اتاقش بیرون اومده در حالیکه لگوی ماشین آتش نشانی شو کاملا درست کرده بوده.:)))

تولد 5 سالگی آرتین

برای آرتین گلم دو تا تولد 5 سالگی گرفتیم یکه برای دوستای ایرانیش و یکی هم برای دوستلی خارجی.




روز اول مدرسه آرتین گلم

آرتین در سن 4 سال 11 ماه مدرسه رو برای گذراندن دوره آمادگی آغاز کرد.



Monday, October 22, 2012

آرتین بلبل

یه روز یکشنبه بعد از ظهر که مامان و بابا در حال چرت زدن بودن.
زنگ در خونه به صدا در می یاد . آرتین می ره و گوشی آیفون رو بر می داره و می گه:

This is Artin Torbaty. Who are you?
my mum is sleeping.
Bye.
من و بابایی فقط نخوردیمش:))))

Monday, September 24, 2012

آرتین در سفر تایلند با مامان ، بابا و دایی ها و خاله ها و عموی عزیز

این بهترین سفر آرتین و مامان و بابا بود
  :))))

سخنان نغز آرتین جونم

- آرتین: مامان چرا حرفهایی که من به شما می زنم رو به بابا میگی، خوبه منم حرفهایی که شما به من می گی رو به بابایی بگم؟ خوبه؟ خوبه؟
مامان: نه مامان خوب نیست.
آرتین: پس مامان چرا خودت این کار رو میکین


- بابا علی : آرتین اون ماشین فراری رو نگاه کن.
آرتین: بابا علی شما نباید راجع به دیگران حرف بزنی.
بابا علی: من راجع به ماشین حرف زدم نه کسی.
آرتین: توی اون ماشین آدم هست شما نباید راجع به ماشین حرف بزنی:))))


- آرتین در حالی که سعی می کنه به سختی اشک بریزه موقع خواب: مامان شما خودت با بابا علی هستی تو اتاقت ، من تو اتاقم رو دوست ندارم چون من ایجا تنهام. منم می خوام بیام پیش شما.

Monday, May 28, 2012

اولین شعر آرتین

امروز آرتین توی حموم و زیر دوش یه شعر قشنگ برای بارون گفت. ولی از حموم اومدن بیرون هم مامانی یادش رفت شعر رو و هم آرتین.
قرار شده هر وقت خواست شعر بگه مامان تندی ضبط کنه:))

اولین تولد دوستای آرتین

آرتین برای اولین بار در زندگیش به تولد دوستش بن گیلیس دعوت شده. اینم عکساش:




Sunday, April 29, 2012

بازی مش پول

آرتین یه بازی اختراع کرده: تمام سکه های توی قلکش رو در می آره می ریزه زمین بعد من و اون هر کدوم باید سریع یه سکه از روی زمین برداریم دو لا شیم و سرمونو بگذاریم زمین بعد بلند شیم و سریع پول رو بندازیم توی قلک و هر کی سریعتر این کار رو بکنه برنده است. پی نوشت: من رو یاد بازی های برره ای می اندازه در ضمن اسمشم گذاتشته مش پول :))))

میکرب ها و گلبولهای سفید

بابایی یه کتاب برای آرتین خونده بود که گلبولهای سفیدی توی خون هست که میکرب ها رو می خورند. آرتین هم خوشحال بدو بدو اومده پیش مامانی و میگه: مامانی دیگه لازم نیست بریم حموم چون یه چیزی توی خونمون داریم که میکرب ها رو می خورند پاورقی: مامانی به آرتین که اصلا دوست نداشت بره حموم گفته بود حموم رفتن لازمه تا میکرب های بدنمون از بین برند. .

Tuesday, March 27, 2012

سه تا ماشین

آرتین: مامانی موتونیم یه خونه بخریم که 3 تا پارکینگ داشته باشه تو یکیش میتسوبیشی مونو بگذاریم تو یکی کروکیمونو تو یکیشم مزدامونو.
بعد به جکیفا بگیم بیاد ببینه:)))

دلتنگی

مامانی معلم شنات که اسمش بت هست خیلی دلش برات تنگ شده چون دو هفته هست که نرفتی، مامانی تو هم دلت براش تنگ شده. آرتین: نه زیاد مامان ولی این هفته بریم استخر.:))))

Sunday, January 29, 2012

سلام

ما با سلام کردن آرتین یه ذره مشکل داریم و قبل از هر مهمونی باید باهاش همه چیزو مرور کنیم.
قبل از رفتن به رستوران بابایی به آرتین گفت: آرتین جان باید به عمو آرش ، عمو بهرام، عمو رامتین، خاله مینا، خاله گلاره و .... سلام کنی.
بعد بابایی دوباره از آرتین پرسید تو رستوران باید چه کار کنیم؟ آرتین گفت : باید خیلی سلام کنیم.

مشکل آرتین

آرتین داشت به خودش طبق معمول می پیچید به جای اینکه بره دستشویی.، البته گلاب به روتون.
مامان بهش می گه : مامانی مشکلت چیه؟
آرتین: مامان مشکلم پی پی داره....

سیندرلا

مامان سیندرلا چرا گریه می کنه؟
آرتین: می خواست بره با آقا هه بچرخه ولی اون خانومه لباسشو پاره کرد. لباس رو موشا براش دوخته بودن حالا نمی تونه بره با آقاهه بچرخه...

یه اسب یا سه اسب، مسئله اینست

بابا علی: آرتین اسب کوچولوی کنار جاده رو نگاه کن.
آرتین ( در حالی که مشغول بازی با ماشینش بود) نگاهی به اسب نکرد.
باباعلی: پسرم تو باید وقتی بابا باهات حرف می زنه توجه کنی، به اسب نگاه کنی و بعد به کارت ادامه بدی.
سه دقیقه بعد...
آرتین: بابا علی سه تا اسب کنار جاده رو ببین.
باباعلی که رانندگی می کرد نیم نگاهی به اسب ها انداخت طوری که آرتین متوجه نشد.
آرتین : وقتی من می گم به سه تا اسبا نگاه کن نگاه کردی، بابا علی:-)

Monday, December 12, 2011

آرنج

آرتین می گه مامانی پرتقال می شه آرنج،و ( در حالی که به آرنج دستش اشاره می کنه) می گه : "اینم می شه آرنج".

Friday, December 2, 2011

آرتین و قورباغه

آرتین پای میز شام نشسته و با دستش فشار می ده به میز و صندلیشو روی هوا تکون می ده. بعد بلافاصله به مامان می گه: مامان قورباغه منو از پشت هل میده. مامان به قورباغه می گه: قورباغه پسرم می افته زمین لطفا این کار رو نکن. ولی قورباغه باز گوش به حرف مامان نمی ده. آرتین خودش به قورباغه می گه ولی باز اثر نداره. مامان به قورباغه می گه باشه دیگه نمی تونی کارتون ببینه. و آرتین می گه: آره مامانی نگذار قورباغه کارتون ببینه فقط به آرتین نشون بده....:-)

آرتین فیلسوف

آرتین می گه : مامان تو چشمهای منو میبینی. مامان میگه : بله عزیزم. آرتین: مامان منم چشمهای تو رو می بینم ولی من چشمهای خودمو نمی بینم. آخه مامان من اینطرفم.:-)

Monday, November 28, 2011

اسکلت

دستم خورده به قوزک پای آرتین . آرتین میگه :"آخ اسکلتم":-)
(تازه با اسکلت بدن انسان آشنا شده)

شاهکار طراحی آرتین

آرتین نازم این طرح زیبا رو از مک کوئین و چیک برای من کشیدی. فواصل و ترتیب ها رو به زیبایی رعایت کردی. گلم ....

Saturday, October 8, 2011

تشکر

به آرتین می گم : مامانی بعد از شام از مامانی و بابایی تشکر کن. می گه: مامانی تو درست کردی برای چی از بابایی تشکر کنم.
بعد رو به من می کنه و می گه: مامانی خوشمزه بود مرسی.
بعد از کلی توضیح در مورد اینکه بابایی پول داده و زحمت کشیده این غذاها رو خریده ، حاضر می شه از بابایی تشکر کنه........

نقاشی شاهکار آرتین

آرتین نازنین حالا حسابی نقاشیهای قشنگی می کشه . یه نمونشو اینجا می گذارم. این عکس مامان و بابایی و آرتین و جکی و بن و ماماناشونه.
(جکی و بن دوستای مهد کودک آرتینن)

Saturday, September 17, 2011

نقاشی قشنگ آرتین

آرتین قشنگم برای اولین بار برام یه نقاشی زیبای یک آدمک کشید. اینم نقاشی قشنگش:

Sunday, August 14, 2011

رشد آرتین

آرتین قشنگم تو دیروز یه مرحله دیگه بزرگ شدی . حالا عاقلتر شدی و مثل بلبل حرف می زنی . نمی خواهی مامان رو ناراحت کنی و سعی می کنی به حرف های مامان گوش کنی-)))))

Wednesday, August 10, 2011

گناه داره مامان!

آرتین توی لباسش یه کار خرابی کوچولو کرده بود و مامانم به دلیلی تصمیم گرفت نا اون لباس رو بیندازه سطل آشغال . آرتین که شاهد این صحنه بود به مامان می گه: مامانی اون گناه داره ننداز دور. ببین باید اینجا با آب بشوریش.
-))))))

آرتین حاضر جواب

آرتین : مامان بستنی بده.
مامان: آرتین لطفنت کو؟
آرتین: (در حالی که با دست به توی دهانش اشاره می کنه) مامان اینهاش تو دهنمه:-)))))

Monday, July 18, 2011

می خواهید بدونید آرتین اگه دکتر بشه چه شکلی میشه؟


اولین دست گل آرتین برای مامانش

این اولین، قشنگ ترین و با معنی ترین دست گلیه که گرفتم چون تو پسر خوشگلم برام خریدی.

عکس های سفر به یادماندنی آرتین به ایران


آرتین با محمدسپهر و مهسا و امیرمحمد در عروسی دایی حمید تو باغ دماوند

آرتین و امیرمحمد در شهر بازی ارم
آرتین با بابایی و مامانش در آرامگاه فردوسی در مشهد
آرتین در بازار سنتی یزد
آرتین و مهسا و امیرمحمد در حال خوندن کتاب قصه
آرتین و بابایی در آرامگاه فردوسی در مشهد
آرتین گرسنه در پارک ارم
عکس مامان بزرگ، همه خاله ها و دایی ها و یکی از عموهای آرتین

Monday, May 23, 2011

قضیه زبون مهدکودک و زبون خونه

ما داریم سعی می کنیم که آرتین دو زبون انگلیسی و فارسی رو قاطی نکنه و هر دو رو یاد بگیره. به خاطر همین ما یه زبون مهدکودک داریم و یه زبون خونه. یه کلمه انگلیسی که می گه در عین حالی که تشویقش می کنیم بهش می گیم این مال مهدکودک مال خونش می شه این....
حالا دیروز بابای آرین به من گفت: تی شرت منو میدی؟ آرتین هم بدو بدو اومده به باباش می گه : بابایی تی شرت مال مهد کودکه باید بگی پیرمن (یعنی پیرهن).

امروزم تو مهد کودک دوستش به پدرش گفت یه بالون می خواد. آرتین اومده به من می گه : مامانی این به بادکنک می گه بالون. بعدش می گه : مامانی بالون مال مهد کودکه بادکنک مال خونس.

Friday, May 20, 2011

سفر به ایران

گل پسرم برای دومین بار تا 7 روز دیگه می ریم ایران. به سرزمین مادری.
می دونم که هنوز مفهومشو نمی دونی ولی مطمئنم حسابی لذت خواهی برد و چیزهای جدیدی رو تجربه خواهی کرد.

منچ

آرتین قشنگم یه منچ برات خریدم تا با همدیگه منچ بازی کنیم. مهره ها رو که میچینم تو زمین و تاس رو میدم بهت که بندازی ، تو گلم فکر می کنی که بولینگ و باید نشونه گیری کنی و مهره ها رو بندازی. هیچ جوری هم حاضر نیستی به روش دیگه ای بازی کنی .

آقا گل مامان

پسرم اینقدر بزرگ شدی که دیگه با زبون بچه گونه باهات حرف نمی زنم. حالا دیگه دلیل ها رو کاملا با استدلال های منطقی بزرگونه برات توضیح می دم و به نظرم بیشترشونو متوجه می شی.
آخ خ خ ، عجب مرحله شیرینی...

Thursday, April 14, 2011

اینم چند تا عکس از تولد 3 سالگی گلم با کمی تاخیر




خوش تیپ مامان تو باغ وحش خزندگان سیدنی


پسرم بزرگ شده

پسر گلم دیگه مثل آقاها می ره توی توالت و کارهای مربوطه رو اونجا انجام میده و هر وقت می برمش تا یه حالی از مسواک ها و خمیر دندون و مایع دستشویی و شیر آب نپرسه بیرون نمی آد.

معانی علامت ها

به نظر آرتین:

این یعنی : کمربند درش بسته
و

این یعنی: کمربند درش باز





اشتباه نکنید ، خاموش بودن علامت کمربند منظورش نیست، اون علامت سیگار نکشید یعنی کمربند درش باز-)))))

حالا تو آسانسور یا هر جایی که علامت سیگار نکشید رو می بینه با خوشحالی میگه: مامان کمربند درش باز.....

جملات جالب آرتین

مامان: آرتین تو مهد کودک غذا چی خوردی؟
آرتین: مامان گفتی تو مد مد (مهد کودک) غذا چی خوردی، اشتباه کردی. آرتین فود خورده.

مامان داره یه کاری می کنه که آرتین ازش سر در نمی آره.
آرتین میاد میگه: مامان چه می کنی

Tuesday, February 1, 2011

سوپر قهرمان

امروز از مهد اومده خونه و میگه:
"I am a super hero"

به نظرتون تصویرش از سوپر قهرمان چیه؟

جیش جیش

آرتین کوچولو داره تمرین می کنه مثله دوستای دیگش بره توالت.

دو روز پیش برای اولین بار جیشش رو گفت.

بجای اینکه بگه جیش دارم، می پرید بالا و پایین و می گفت مامانش شورت، شورت

پا نوشت: منظورش این بود الان شورتم کثیف می شه"

نازنین مامان

پسر گلم اگه بدونی چقدر خوشگل حرف میزنی.

اومدی از بستنی که مامان و بابا می خوردن، خوردی و میگی:" مامانش چه خوبشزست".

Friday, January 21, 2011

سینما

آرتین اولین سینمای زندگی شو وقتی 2 سال و 10 ماه و20 روزش بود رفت ، یعنی دیروز.
آرتین 1.5 ساعت توی سینما مثل آدم بزرگا نشست و فیلم "تنگلد" رو دید. فقط چون فیلم به نظرش خیلی جذاب نبود چهار باری در جاهای مختلف فیلم که صفحه سیاه می شد، می پرسید: مامان تموم شد؟ البته با خوشحالی.... .

غذا

مامان "آرتین تو مهد کودک چی خوردی ؟"
آرتین : " فود خورده"
مامان : " فود چی بود، مرغ ،ماهی یا گوشت؟"
آرتین:" فود بود."
به نظر آرتین غذا موتونه مرغ یا ماهی یا گوشت باشه ولی تو مهد کودک فقط فود می خوره -))

Thursday, January 13, 2011

آرتین پسرم اگه بدونی عکاسیت چقدر خوبه

این عکس ها رو آرتین انداخته:
از مامان:


از بابا:

و از شترمرغ ها:

پسر عزیز مامان اینقدر حرف میزنه:

آرتین: " مامانش حونه میریم؟"
مامان: " بله پسرم"
آرتین:"آب نبات بسه دیگه".
مامان:" بله پسرم یدونه خوردی دیگه بسه".
مامان:" رسیدیم خونه برات شیر و موز درست می کنم".
آرین:"آرتین شیرو موز دوست داره".

قربون شیرین زبونیت عزیزم...

Sunday, December 19, 2010

کریسمس

امسال کریسمس آرتین توی مهدکودک کلی شعر خونده، رقصیده و با سانتا عکس گرفته.
یه کتاب قشنگم از سانتا کادو گرفته....



مکالمه

مامانش: آرتین با ماشین عمو بابک بریم ملبورن یا با هوابیما؟
آرنین : با نوشابه ....

Monday, November 29, 2010

آرتین جوجو، بابا علی جوجو

آرتین یه جوجوی کوچولوی جدید اسباب بازی از من گرفته بود و باهاش رفته بود تو وان حموم و داشت بازی می کرد. یه جوجوی بزرگ اسباب بازی هم داشت که معمولا اونم همراهش بود. رفتم توی حموم دیدم جوجو بزرگ و کوچیک رو در حالیکه گرفته بود روبروی هم،اینجوری به هم معرفی می کنه:
(رو به جوجو بزرگه) این بابا علی جوجوی و ( رو به جوجو کوچیکه) این جوجو آرتینه:

عوض کردن باتری

آرتین کوچولوی من کلا تو کار باطری سازیه...

هر چیزی که کار نکنه اولین کاری که به ذهنش میرسه تا درستش کنه عوض کردن باطریشه...
چراغ حماممون سوخته بود دیدم آرتین دویده دو تا باطری قلمی آورده و می گه " باطری عوض"

ورژن جدید آقای این چیه؟

آرتین در سیر تکامل تدریجی شخصیتش تبدیل شده به آقای نیمی فام (یعنی نمی خوام). آرتین همه چیز رو نیمی فاد. حتی وقتی اون چیز رو گرفته و اگه اسباب بازیه، داره باهاش بازی می کنه یا اگه غذاست داره میخوره بازم نیمی فاد.

جالبیش به اینه که جمله ای که برای نیمی فداد گفتنش می گه اینه:
"آی وانت نیمی فاد

تعجب نکنید آرتین خودش رو سوم شخص می دونه مثلا منم صدا می کنه " مامانش"

Saturday, October 23, 2010

آقای این چیه؟

آرتین مامان تبدیل شده به آقای این چیه؟
"مامان ای چیه؟" جمله ای هست که روزی 20 بار از زبون آرتین می شنوید!!!

Sunday, October 17, 2010

بازی گل یا پوچ با آرتین

اگه بدونید این بازی با آرتین چقدر راحته.
دستش رو که از پشتش در میاره، در حالیکه اون دستی که توش شی رو گذاشته بالا می آره با اون یکی دستش اشاره می کنه که توی اینه مامانی:))

Sunday, September 5, 2010

سیستم پیچیده دوست یابی

امروز آرتین رو برده بودم زمین بازی و کلی بهش خوش گذشت. اولش تنهایی بازی می کرد تا اینکه یه پسر کوچولو اومد توی زمین.
آرتین یه جیغ کوچولو کشید بعد اونم در جواب آرتبن یه جیغ کشید و بعد با هم دوست شدن به این راحتی، باورتون میشه....
داشتم فکر می کردم کاشکی آدم بزرگا هم به همین راحتی با هم دوست می شدن و دو ساعت تموم از در کنار هم بودن لذت می بردن....

Wednesday, July 7, 2010

شاهکار جمله سازی آرتین

امروز آرتین می خواست بگه من پیاز رو بگذارم توی ماهی تابه. جمله اش این بود : مامان دیس وان توش اینجا" البته به پیاز و تابه هم اشاره کرد.

(چقدر برای من موفقیت بزرگیه وقتی میبینم بعد از دو سال تو خونه نشستن تا آرتین رو بزرگ کنم و کمکش کنم فارسی زبون باز کنه حالا برام انگلیسی حرف بزنه )

Friday, June 11, 2010

آرتین و هشت پا و قاطی کردن افعال

در حالی که یه هشت پا رو گرفته بودم جلو آرتین کوچولو، گفتم به هشت پایی که بابایی گرفته تا سرخ کنه و بخوره دست بزنه. اونم یه نگاهی به من کرد در حالیکه کلی چندشش شده بود شروع کرد دو دستی دست زدن

Saturday, June 5, 2010

خانواده

آرتین عزیز بعد از مدتها مزه خانواده و در کنارشون بودن رو درک کردی. حالا آرتین مامان مینا، دایی حمید و دایی مجید رو می شناسه.

پی نوشت: رفتن به مسافرت اونم در استرالیا اونم  6 نفری اونم با اعضای خانواده نمی تونم توصیف کنم جقدر لذت بخشه، خاطره روزهای گذشته دور برام زنده شد
...




Tuesday, April 27, 2010

سیندرلا

وقتی بچه بودم اون موقع که ویدئو داشتن ممنوع بود و ما نداشتیم، من دو بار فیلم سیندرلا رو خونه همسایمون دیدم و نمی تونم بیان کنم که چقدر لذت بردم و هیجان زده شده بودم. امروز من و پسرم آرتین، دو تایی نشستیم و سیندرلا دیدیم. جالب  اینه که صحنه های بازی  موش ها و پرنده ها صحنه های خنده دار و مورد علاقه آرتین بود و صحنه های رقص و آواز مورد علاقه من. من که حض بردم....

Monday, April 12, 2010

همه حاله های (منظورم خاله هست) آرتین

یه روز صبح تعطیل آرتین طبق معمول می خواست صبحونه اش رو جلوی تلویزیون بخوره. تا تلویزیون رو روشن کردم یه خانم با لباسهای عجیب غریب داشت می رقصید. اومدم بزنم کانال کارتون که کنترل رو با عصبانیت از دستم گرفت تا کانال رو عوض نکنم و در حالیکه سعی می کرد برقصه می گفت مامان حاله، حاله

Saturday, March 27, 2010

پیتزای گل دار

آرتین مثل بابائیش پیتزای پپرونی خیلی دوست داره.پیتزاهای دیگرو چون گل داره خیلی خوشش نمی یاد. ( آرتین فکر می کنه ریحون و سبزی هایی که روی پیتزا هستند گلند)

میسی بابایی

آرتین نازنین بسیار زیبا معنی تشکر کردن رو فهمیده و بابت هر کاری که براش می کنیم ازمون تشکر می کنه.
یه روز که با بابایی و آرتین رفته بودیم ساحل منلی، آرتین و بابایی دم ساحل تو موج ها بازی می کردن و آرتین خیلی براش مهم بود که خیس نشه و تا یه موج بزرگ می اومد فرار می کرد. یه دفعه که آرتین نتونست فرار کنه بابایی به موقع می رسه و بلندش می کنه و آرتین خیس نمی شه. آرتینم با خوشحالی میگه:" میسی بابایی"..

Monday, March 22, 2010

آرتین نازنینم که خیلی خوش تیپه

آخه خداوکیلی پسر به این خوش تیپی دیدید....

Wednesday, February 10, 2010

آرتین و سایه اش

امروز آرتین سایه خودشو دیده بود و با هیجان بسیار زیادی به من می گفت : مامان، آرتین، و به سایه اش اشاره می کرد. بعد شروع کرد و اول برای سایش دست تکون داد، بعد بهش آب داد و آخرشم دولا شد و بوسش کرد.

Sunday, January 24, 2010

آرتین اولین جمله زندگی شو گفت

" امی ماشین یفت "
حالا خدا می دونه منظورش چی بوده: امی با ماشین رفت یا امی ماشین رو برد یا ماشین امی رفت یا ... یادم باشه بزرگ شد ازش بپرسم...

آرتین عاشق آب بازیه

آرتین نازنازی رفته کلی تو یه دریاچه آب بازی کرده، تازه اصلا از آب نمی ترسه....


Sunday, January 17, 2010

آرتین نمایش می دهد

آرتین جوجه یه نمایش کوچولو از خودش اختراع کرده.
کفش های بابایی رو پاش می کنه، میره سعی می کنه در خونه رو باز کنه، بعد برمی گرده و در حالیکه تا کمر دولا می شه می گه ...ننام...(یعنی سلام). (نمایش آمدن خونه باباجونشه).


آرتین یفت دد


این آرتین نازنین برای اولین بار رفت یه غار قشنگ.
آرتین 66 تا پله رو خودش رفت پایین و اومد بالا.
نتیجه اش هم 3 ساعت خواب سنگین بود تمام راه از غار تا خونه...

Sunday, December 20, 2009

تقدیم به همه دوستداران آرتین نازنین


بالاخره بابایی عزیز راضی شد!!!! موهای شازده پسر قشنگش کوتاه بشه...
(البته تا چند ساعت بعد از سلمانی اصلا در موردش صحبت نمی کرد....)